تبليغاتX
دلتنگی ها

 

باز لرزید دلم تا که نگاهت کردم

خواهش از راهزن چشم سیاهت کردم

 

تا کشیدی ز نیام نگهت ابر را

مثل ذبحی به دم تیغ نگاهت کردم

 

اشک این گوهر پروردۀ دل بود که من

بارها پیش کش طلعت ماهت کردم

 

در مسیری که غرور تو تماشا می کرد

دل طوفانزده را پرپر راهت کردم

 

برو ای بی خبر از عشق برو بی احساس

واگذار دل بشکسته و آهت کردم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:35  توسط محمد علی بستان 

 

بیا بیا که دل من تو را بهانه گرفت

دوباره آتش عشقت به جان زبانه گرفت

 

بیا بیا که اسیر تو در قفس امشب

گریست با من و پرواز را بهانه گرفت

 

جوانه زد به خیالم دوباره خاطره را

نهال حسرت عشقم ز غم جوانه گرفت

 

به تازیانۀ زخم جدایی من و تو

دلم نشان تحمل ز تازیانه گرفت

 

به دیده ام که از آن انتظار می بارد

بلور اشک به خود جلوۀ شبانه گرفت

 

بنازم آن غم عشقت که مثل دایۀ مهر

سر مرا همۀ عمر روی شانه گرفت

 

بیابیا به کنارم که این دل تنگم

به سوز و ساز جدایی دم ترانه گرفت

 

دوباره بلبل عشقم به گوشه بستان

به یاد نرگس مست تو آشیانه گرفت
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:34  توسط محمد علی بستان  | 

 

ای شب درد آشنا ای یار مرد

ای تو تنها همدمم در بغض درد

 

اشکهایم را تو پنهان می کنی

در سکوت خلوتت با آه سرد

 

فصل عشقم گشت همرنگ خزان

همچو باغ خاطراتم زرد زرد

 

روز و شب با این دل بی اختیار

گشته ام بی بند و بار و کوچه گرد

 

در قمار زندگانی باختم

تا به جانم ناامیدی رخنه کرد

 

باید اکنون عشق را پیدا کنم

یا بمیرم بی هیاهو مرد مرد

 

تا نماند بر رخ آئینه ام

جای شادی از غم دیرینه گرد

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:34  توسط محمد علی بستان 

 

 

 

هر شب سکوت پنجره تکرار می شود

بغضی میان حنجره تکرار می شود

 

آن سو تر از حریم سحر در قنوت عشق

دستی به سوی پنجره تکرار می شود

 

آهی که بود مونس تنهایی دلم

در کوله بار خاطره تکرار می شود

 

موجی که تا نگاه تو آغوش می کشد

از اشک من ، به دایره تکرار می شود

 

این حرف را که از ته دل دوست دارمت

همواره در محاوره تکرار می شود

 

عمرم کفاف صبر ندارد بیا بیا

هر روز با مخاطره تکرار می شود

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:40  توسط محمد علی بستان  | 

میان کوچه می بینم تو را با یاس چشمانت

و می لرزم ز شوق دیدن الماس چشمانت

 

نفسهایم شمارش می کند نبض محبت را

نفس گیر است آری حالت وسواس چشمانت

 

میان دستهایم یک سبد از ساقه احساس

که شاید پر کنم با عشق از گیلاس چشمانت

 

تو می آیی و من این بار هم چون موج سرگردان

پریشان می شوم در ساحل احساس چشمانت

 

ببین در باغ چشمم یک گل امید می رقصد

درو کن ساقه های یاس را با داس چشمانت

 

برای گفتن احساس خود این بار هم دیدم

غزل سر می زند از مشرق حساس چشمانت

 

بیا در باورم در باغ امیدم شکوفا باش

که این "بستان" نمی ماند مگر با یاس چشمانت
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:27  توسط محمد علی بستان 

تبسم می کند در شعر من ذوق کبود غم

غزل می بافم از گلواژه های تار و پود غم

 

کنار خویش هم تنهاترین تنها منم آری

اگر تنها گذارد سینه ام را آه و دود غم

 

وجودم مانده عمری در مسیر نامردی ها

در این آشفته بازار محبت با وجود غم

 

برای این دل نا آشنا با رنگ خوشبختی

کجا یک رنگ تر همراه چون رنگ کبود غم

 

برای زیستن بود و نبود هر چه مقدور است

ولی هرگز نشاید گفت از بود و نبود غم

 

غزل ، احساس آهنگ جدایی ، بارش نم نم

چو در هم می تراود می شود زیبا سرود غم
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 19:17  توسط محمد علی بستان 

 

غزل در غزل شعر باران هر شب

منم بی تو ، ابر بهاران هر شب

 

مرا می شناسید عاشق ترین ها

همان شاعر چشم و باران هرشب

 

به هر زخمه ای می نوازد دل من

سه تارم سه تار پریشان هرشب

 

دلم باغی از لاله داغدیده است

و من عندلیب غزلخوان هر شب

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:32  توسط محمد علی بستان  | 

 

نیامدی و غزل ها به خاک غلطیدند

به کوچه های غریبی غریب پوسیدند

 

نیامدی و دلم چار پارۀ غم شد

و چشمه های رباعی به ذوق خشکیدند

 

قصیده های بلندی که از تو می گفتند

به باغ شعر نماندند و جمله کوچیدند

 

فدای مثنوی چشمهای زیبایت

غزل غزل دل سبزی که شاعران چیدند

 

فدای آمدنت یاسهای احساسی

که زیر پای صبوری ز عشق پرسیدند

 

به جرم آنکه من و عشق اشک و احساسیم

به گریه های دل بی قرار خندیدند

 

شعور شعر ، شکوه غزل ، الهۀ عشق

نیامدی و غزلها به خاک غلطیدند

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:31  توسط محمد علی بستان 

 

به رنگ عشق گلی سر زد و شکوفا شد

رخ نبی به حضور بهاریش وا شد

 

در آن سپیده به لطف خدای عزّ و جلّ

فضای عاطفه ها پر ز عطر  زهرا شد

 

دلم به بوی خوش آن گل همیشه بهار

دم غزل بگرفت و دوباره شیدا شد

 

میان شادی دنیای عشق و شور و شعف

دو چشم عاشقم از اشک شوق دریا شد

 

حیا و عصمت و پاکی و صدق و مهر و صفا

به یمن نعمت میلاد گل شکوفا شد

 

بهار آمد و "بستان" به گل نشست امروز

فضای عاطفه ها پر ز عطر زهرا شد

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم اسفند 1386ساعت 22:30  توسط محمد علی بستان  | 

 

تبسم می کند درشعر من ذوق کبود غم

غزل می بافم از گلواژه های تار و پود غم

 

کنار خویش هم تنهاترین تنها منم آری

اگر تنها گذارد سینه ام را آه  و دود غم

 

وجودم مانده عمری در مسیر نامرادی ها

در این آشفته بازار محبت با وجود غم

 

برای این دل نا آشنا با رنگ خوشبختی

کجا یک رنگ تر همراه چون رنگ کبود غم

 

برای زیستن بود و نبود هر چه مقدور است

ولی هرگز نشاید گفت از بود و نابود غم

 

غزل آهنگ احساس جدایی  بارش نم نم

چون درهم می تراود می شود زیبا سرود غم

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم اسفند 1386ساعت 16:6  توسط محمد علی بستان  |